ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

65

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

آنجا را در محاصره گرفت و منجنيق‌ها نصب نمود و بارو را فرو كوفت . در روز جنگ كلبيان به عبد الملك گفتند : قيسيان را با ما مياميز ، زيرا چون ، ما با زفر رو به رو شويم آنان روى بگريز نهند . عبد الملك چنين كرد . و حلقهء محاصره را سخت‌تر نمود . زفر هر بامداد به نبرد بيرون مىآمد . تا روزى پسر خود هذيل را پيش خواند و گفت ، حمله كند و آن قدر پيش تازد تا طناب‌هاى خيمهء عبد الملك را ببرد . هذيل چنين كرد . عبد الملك برادر خود را نزد زفر فرستاد و به او پيشنهاد امان كرد . امان براى او و پسرش و همهء كسانى كه با او هستند و نيز هر چه دارند از آن خودشان باشد . هذيل نزد پدر آمد و گفت كه اين امان را بپذير ، زيرا عبد الملك براى ما از ابن الزبير بهتر است . زفر يك سال مهلت خواست به شرط آن كه هر جا كه خواهد ، زندگى كند و به يارى عبد اللّه بن الزبير برنخيزد . در اين احوال كه رسولان درآمد و شد بودند ، عبد الملك را خبر آوردند كه چهار برج از برج‌هاى باروى شهر فرو ريخت . عبد الملك كه اين خبر شنيد صلح را به يك سو افكند و بر دشمن حمله آورد و ياران زفر را به هزيمت داد و به لشكرگاه او داخل شد . زفر به صلح گردن نهاد . عبد الملك او را امان داد و قول داد كه اموال و دماء را ناديده انگارد . زفر نيز از او خواست كه تا عبد اللّه بن الزبير زنده است با او بيعت نكند زيرا بيعت عبد اللّه را به گردن دارد . ولى زفر كه ديده بود عبد الملك با عمرو بن سعيد بن العاص چه كرده بود ، از ديدار با او بيم داشت . آنگاه عبد الملك عصاى پيامبر ( ص ) را به عنوان امان نزد او فرستاد . زفر نزد عبد الملك آمد . عبد الملك او را بر تخت در كنار خود نشاند و دختر او رباب را به عقد پسر خود مسلمة بن عبد الملك درآورد . آنگاه عبد الملك به جنگ مصعب رفت زفر نيز پسر خود هذيل را با سپاهى همراه او كرد . چون دو سپاه به يك ديگر نزديك شدند ، هذيل به جانب مصعب گريخت . و عبد الملك با ابن الاشتر نبرد كرد . چون او كشته شد هذيل در كوفه پنهان شد تا - چنان كه گفتيم - عبد الملك او را امان داد . كشته شدن ابن خازم [ 1 ] در خراسان و حكومت بكير بن وساج [ 2 ] بر خراسان گفتيم كه بنى تميم كه در خراسان بودند به خلاف ابن خازم برخاستند . آنان سه گروه بودند . دو گروه دست از مخالفت خود برداشتند ولى گروه سوم كه در نيشابور بودند و بحير بن ورقاء الصريمى بر آنان فرمان مىراند همچنان در مخالفت خويش پاى مىفشرد . چون مصعب كشته شد ، عبد الملك نزد ابن خازم كس فرستاد و از او بيعت خواست و وعده داد كه هفت سال او را در خراسان باقى گذارد . عبد الملك نامه را با مردى از بنى عامر بن صعصعه نزد ابن خازم فرستاد . ابن خازم گفت : اگر بيم آن نداشتم كه ميان بنى سليم و بنى عامر فتنه‌اى برپا شود ، تو را مىكشتم ولى بايد نامه‌اى را كه آورده‌اى ، بخورى . او نيز نامه را

--> [ ( 1 ) ] حازم . [ ( 2 ) ] وشاح .